تبليغاتX
سکوت فریاد ناگفته هاست

من برايت دعا مي کنم که گلهاي وجود نازنينت

 

 

 هيچ گاه پژمرده نشوند

 

 

براي شاپرکهاي باغچه ی خانه ات دعا مي کنم

 

 

که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند

 

 

 من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم

 

 

که هيچ گاه غروب نکند

 

 

 و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدي

 

 

پس برايم دعا کن

 

 

 دعا کن که خورشيد آسمان زندگيم هيچ گاه غروب نکند

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 7:38 توسط ..:: آبجی و داداش ::..

اگر می دانستی ...

 

هر آن گاه که تو آسوده خاطر !

 

به بالین خواب رفته ای ...

 

من به احترامت به تمام جیر جیرکها می گویم ساکت

 

و به احترامت ...

 

تمام ستاره های شب زنده دار را به بازی می گیرم تا

 

 برایت خوابهای طلایی بسازم ‌‌هیچ گاه مرا ...

 

از خوابهایت نمی راندی .




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 7:27 توسط ..:: آبجی و داداش ::..

                    

  سلام .

 سال نو هم داره از راه می رسه .

 ما گفتیم پیشدستی کنیم و از همین الان

سال نو  رو به همه دوستان عزیز تبریک بگیم.

 

                   

                               سال خوبی داشته باشید.

                                                                              




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 10:48 توسط ..:: آبجی و داداش ::..

                  

                  خواهرم                                                  

تمام زیبایی ها برای تو..............................

               




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 7:50 توسط ..:: آبجی و داداش ::..

   گره

 

 

فردا اگر از راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابدترانه عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

 

 

در پشت شيشه های اتاق تو

آنشب نگاه سرد سياهی داشت

دالان ديدگان تو در ظلمت

گويی به عمق روح تو راهی داشت

 

 

لغزنده بود در مه آيينه

تصوير ما شکسته و بی آهنگ

موی تو رنگ ساقه گندم بود

موهای من، خميده و قيری رنگ

 

 

رازی درون سينه من می سوخت

 می خواستم که با تو سخن گويد

اما صدايم از گره کوته بود

در سايه ، بوته ، هيچ نمی رويد !

 

 

ديدم آنجا نگاه خسته من پر زد

آشفته گرد پيکر من چرخيد

در چارچوب قاب طلايی رنگ

چشم مسيح بر غم من خنديد

 

 

ديدم اتاق درهم و مغشوش است

در پای من ، کتاب تو افتاده

سنجاقهای گيسوی من آنجا

بر روی تختخواب تو افتاده

 

 

از خانه بلوری ماهيها

ديگر صدای آب نمی آيد

فکر چه بود گربه پير تو

کو را به ديده خواب نمی آمد

 

 

بار دگر نگاه پريشانم

برگشت لال و خسته به سوی تو

می خواستم که با تو سخن گويد

اما خموش ماند به روی تو

 

 

آنگاه ستارگان سپيد اشک

سوسو زدند در شب مژگانم

ديدم که دستهای تو چون ابری

آمد به سوی صورت حيرانم

 

 

ديدم که بال گرم نفسهايت

ساييده شده به گردن سرد من

گويی نسيم گمشده ای پيچيد

در بوته های وحشی درد من

 

 

دستی درون سينه من می ريخت

سرب سکوت و دانه خاموشی

من خسته زين کشاکش دردآلود

رفتم به سوی شهر فراموشی

 

 

بردم ز ياد انده فردا را

گفتم : "سفر" فسانه تلخی بود

ناگه به روی زندگيم گسترد

آن لحظه طلايی عطر آلود

 

 

آن شب من از لبان تو نوشيدم

آوازهای شاد طبيعت را

آن شب به کام عشق من افشاندی

ز آن بوسه قطره ابديت را




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 7:40 توسط ..:: آبجی و داداش ::..

تا تو رفتی اين دل من بی تو تنها مانده است

آتشی زين کاروان رفته بر جا مانده است

روزها بگذشت و من در شوق ديدارم هنوز

منتظر چشمم به بازيهای فردا مانده است

طاقت بار فراقت بيش از اينم مشکل است

همتی کاين رهرو کوی وفا وا مانده است

روز و شبها با خيالت گفتگوها کرده ام

زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است

شوق ديدار تو بر اين دل تسلی ميدهد

زين سبب در اين مصيبتها شکيبا مانده است

در ميان بحر غمها زورق قلبم شکست

قايق بشکسته سرگردان به دريا مانده است

سهم من از گردش دور زمان شادی نبود

بار سنگينی ز ناکامی و غمها مانده است

کاش بودی و ميديدی چه دردی ميکشم

ای طبيب من ؛ مريضت بی مداوا مانده است




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 7:37 توسط ..:: آبجی و داداش ::..

رو تابلو های جاده ها  , سر گذر پياده ها  برات پيغام گذاشتم  که هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم

واسه يه دنيا آدم يکی يکی نامه دادم  از تو که بودی عشقم واسه همه نوشتم

بيابونا ميدونن , آسمونا ميدونن , جنگل و کوه و صحرا حتی اونا ميدونن

مسافرا ميدونن , همه زائرا ميدونن , اونايی که تو غارن خبر اين عشقو دارن

حتی پری درياها , شاهزاده های روياها , سنگ صبورم ميدونه  , قلعه نورم ميدونه , پرنده های آسمون , فرهاد کوه بيستون

ساربون های صحراها , ماهيگيرای درياها , پروانه های باغچه ها , عروسکهای طاقچه ها , کفتر گنبد دور دور دورم ميدونه

واست پيغوم گذاشتم که هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم  

 هيچ کسو تو دنيا قد تو دوست نداشتم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 7:36 توسط ..:: آبجی و داداش ::..

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 7:35 توسط ..:: آبجی و داداش ::..

سلام به همه دوستان خوبی که من و داداشم رو تا حالا همراهی کردن.

و سلام به داداش خوبم . که با نبودنش منو دلتنگ کرده است.

 

کنکور داداش خوبم روز جمعه هست . یعنی دوروز دیگه و اون واسه

 

خوندن فقط یه روز دیگه وقت داره.

 

اون داره حسابی درس می خونه تا به امید به خدا کارشناسی ارشد قبول شه.

 

 من که می دونم قبول می شه چون لیاقتش رو داره. واسش دعا می کنم.     

 

                                        

                                                             




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 6:28 توسط ..:: آبجی و داداش ::..

شما که این وبلاگه قشنگو می بینید

اگه بخواهید از ابجی تون تشکر کنید چیکار می کنید

من هیچ حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه بگم

 

دوستت دارم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:56 توسط ..:: آبجی و داداش ::..

تمام سپاس از آن او

که غیر از او هیچ کس را صدا نمی زنم

گیرم که دیگران را صدا می کردم

پاسخم را نمی دادند

تمام سپاس از آن او

که دلم به هیچ کس غیر او خوش نیست

گیرم که به دیگران دلخوش می کردم

نا امیدم می کردند

تمام سپاس از آن او

که کارهایم را خودش روبراه می کند

و پیشش عزیزم

گیرم که مرا وامی گذاشت به این مردم

خوارم می کردند

تمام سپاس از آن او

که به من نیازی نداشت ولی گفت :

 دوستت دارم

تمام سپاس از آن او

که جوری با من صبوری می کند

که انگار هیچ سیاهی نکردم

پروردگار من بهترین من است

بهترین چیزی که می شناسم

شایسته ترین کس برای سپاس




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1:30 توسط ..:: آبجی و داداش ::..