X
تبلیغات
شعرهای دلتنگی

شعرهای دلتنگی

شعرهای دلتنگی

شکوه انتظار

ترا که اکنون برتخت می برند
هنگامه ای است ؛
که درآن نه خِرَد را ضرور می افتد
ونه احساس را شور می جوشد

با آنکه دستهای تو
باغ را از هر شکوفه پرهیز می دهد
وهرکوی و هر برزن
از هراس لبریز می شود ،
امااین یک یقین عام است
" زدایش همه روشنی هارا
سیاهی تو کافی نیست ."
***
برعرصه ی این شطرنج
که توبازی میکنی
چند قلعه را حصار میگیری؟
بارو ساختنت از فراز شهر گذشت
جشنی فراهم کرده ای
که کودکان از شادی پشیمان می شوند
آنسان که سراسیمه دامان مادرانی را می جویند
که خود ،
تجسد تلخ سکوتند
شاهدانی مبهوت
که تخت تو بردوش مردانشان
راه می پوید
سکوت
تمام نعره این سرزمین خواهد بود
اگر تو هماره برتخت بگذری
وبر باورها ، بارو برافرازی
اما ،
هستی ترا برنمی تابد
گرچه هستی
- هرچه هست -
از ملتقای خیر وشر
از تکدرعقل تو و بلورین قامت احساس مردمان
گِرد گردیده است ...
سرو قامتی اینان
از بلندای باروهای تو میگذرد
مرغ یقین درباغ ایمان ترانه میخواند
وآدینه ،
دربرابر هزاران آیینه ازقلب ها ونگاه ها
شاهد جشن نور خواهد شد
آهای ناباورِ قلعه نشین
مردمان را وعده جشنی است
که درآن نورمیزبانی میکند
پس ترا و اینان را
عنصری دیگر
چاووشی خواهد خواند :
- شمشیر ...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1392ساعت 18:24  توسط hasan  |